تبليغاتX
نگاه


نگاه

باسلام :

به همه دوستان وکسانی از این وبلاک دیدن می کنند.

 

می دانید:اندیشیدن به پایان هر چیزشیرینی حضورش راتلخ می کند..

پس بگذار پایان تورا غافلگیر کند درست مانند آغاز.

نوشته شده در شنبه 8 آبان1389ساعت 14:40 توسط سعید| |

برای خدا حافظی آمدم 


نمی دونم چی بگم همیشه خدا حافظی خیلی سخته مخصوصا" برای

کسی که دوست های خوبی داشته 


که همیشه کمکش کردن چه واژای می تونم پیدا کنم برای تشکر و 

قدردانی از دوستای گلم می دونم دوست 


زیاد خوبی به معنی واقعی نبودم همیشه تو رفاقت کم آوردم 

,دلهای شما همیشه مثل دریا بود گریه ها ی من


و ناراحتی های منو تحمل کردین  همیشه به یادتون هستم .


سعید 

نوشته شده در دوشنبه 27 تیر1390ساعت 18:54 توسط سعید| |

به نام او که همیشه بامن است 

خدایامی دانی که برای هیچکس در طول زندگی ام

بدخواه نبودم

می دانی که چیزی برای خودم و خودخواهی ام طلب

نکردم

همیشه تلاش کردم کسی را نرنجانم ای به من از من 

نزدیکتر

می دانم که صدایم رامی شنوی کمکم کن میدانم که

در جایگاه مناسبی نیستاده ام 

مرا دریاب
نوشته شده در شنبه 18 تیر1390ساعت 9:13 توسط سعید| |

راستی روز پدر  رو به همه تبریک می گم.

نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 8:49 توسط سعید| |

وسیع باش و تنها وسربزیر و سخت!

نوشته شده در سه شنبه 17 خرداد1390ساعت 12:29 توسط سعید| |

تو هم می‌دانی

با گلوی لبریز از بغض

و نگهداشتن باران ، پشت چشمها

لبخند زنان در میان جمع نشستن

چقدر دشوار است ؟

نوشته شده در سه شنبه 17 خرداد1390ساعت 12:13 توسط سعید| |


خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد 
خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او
خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟ خدا: او جز من
کسی را ندارد...شاید توبه کرد...
 

بنده
ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار 
همین یک بنده را دارم
و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری.

نوشته شده در سه شنبه 17 خرداد1390ساعت 11:28 توسط سعید| |

بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت 
من چه حالی بودم! 
خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید 
پلک دل باز پرید 
من سراسیمه به دل بانگ زدم 
آفرین قلب صبور 
زود برخیز عزیز 
جامه تنگ در آر 
وسراپا به سپیدی تو درآ. 
وبه چشمم گفتم: 
باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟ 
که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است! 
چشم خندید و به اشک گفت برو 
بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه. 
و به دستان رهایم گفتم: 
کف بر هم بزنید 
هر چه غم بود گذشت. 
دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده! 
وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بکند 
 خاطرم راگفتم: 
زودتر راه بیفت 
هر چه باشد بلد راه تویی. 
ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی 
بغض در راه گلو گفت: 
مرحمت کم نشود 
گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست. 
جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم 
پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم 
و به لبها گفتم: 
 خنده ات را بردار  
 دست در دست تبسم بگذار  
و نبینم دیگر  
که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی 
 مژده دادم به نگاهم گفتم: 
نذر دیدار قبول افتادست  
 ومبارک بادت  
 وصل تو با برق نگاه 
 و تپش های دلم را گفتم: 
اندکی آهسته  
 آبرویم نبری  
 پایکوبی ز چه برپا کردی 
نفسم را گفتم: 
جان من تو دگر بند نیا  
 اشک شوقی آمد  
تاری جام دو چشمم بگرفت 
و به پلکم فرمود: 
 همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه  
پای در راه شدم 
 دل به عقلم می گفت: 
 من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد 
 هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی  
 من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند 
 و مرا خواهد دید 
 عقل به آرامی گفت: 
 من چه می دانستم  
 من گمان می کردم  
 دیدنش ممکن نیست  
و نمی دانستم  
بین من با دل او صحبت صد پیوند است 
 سینه فریاد  
حرف از غصه و اندیشه بس است  
 به ملاقات بیندیش و نشاط  
 آخر ای پای عزیز  
 قدمت را قربان  
 تندتر راه برو  
 طاقتم طاق شده 
 چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم میکرد /دست بر هم میخورد   
 مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید 
 عقل شرمنده به آرامی گفت: 
 راه را گم نکنید 
 خاطرم خنده به لب گفت نترس  
 نگران هیچ مباش  
 سفر منزل دوست کار هر روز من است 
 عقل پرسید :؟  
 دست خالی که بد است  
 کاشکی... 
 سینه خندید و بگفت: 
دست خالی ز چه روی !؟  
 این همه هدیه کجا چیزی نیست! 
 چشم را گریه شوق  
قلب را عشق بزرگ  
 روح را شوق وصال  
 لب پر از ذکر حبیب  
. خاطر آکنده یاد


نوشته شده در سه شنبه 17 خرداد1390ساعت 11:16 توسط سعید| |

 آلبوم و آرشیو کارت پستال ها | کارت پستال ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) - روز زن - روز مادر  | www.vefagh.co.ir
نوشته شده در دوشنبه 2 خرداد1390ساعت 9:40 توسط سعید| |

خدا جون سلام :

اره من باز خودم هستم دوباره دست از پا دراز تر آمدم.

دوباره مثل دفعه های قبل دلم گرفته از خودم از این دنیا

از ...نمی دونم چی بگم دلم می خواد گریه کنم اگه می

شد بلند بلند و یا حتی بی صدا تو خودم خفه بشم فقط 

گریه کنم .

خدا جون کمک کن به ما انسانها کمک کن تا انسان باشیم

مثل انسان زندگی کنیم .

خدایا کمکم کن انسان باشم منو به حال خودم رها نکن

خدایا ...

نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390ساعت 16:47 توسط سعید| |

مراقب قلب ها باشيم
 
وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم

پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم

وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم
 
و همچنان تنها می مانیم
 
 
هیچ چیز آسان تر از قلب نمي شکند
 
نوشته شده در شنبه 3 اردیبهشت1390ساعت 15:52 توسط سعید| |

اگه روزی شاد بودی، بلند نخند که غم بیدار نشه و اگه  یه

 روز غمگین بودی، آرام گریه کن تا شادی ناامید نشه.

نوشته شده در سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 9:9 توسط سعید| |

بار الها !
به من گفتی:
روشن ترین کلمه " امید " است.     به آن امیدوار باش.
شایع ترین کلمه " شهرت " است.   دنبالش نرو.
ضعیف ترین کلمه " حسرت " است.  آن را نخور.
حسرت انگیزترین کلمه " حسادت " است.  از آن فاصله بگیر.
سرکش ترین کلمه " هوس " است.  با آن بازی نکن.
تواناترین کلمه " دانش " است.  آن را فرا گیر.
و ارزشمندترین کلمه " بخشش " است.  سعی خود را بکن.
پس کمکم کن تا:
همیشه به فردا امیدوار بمانم....
به دنبال شهرت نروم...
حسرت روزهای از دست رفته را نخورم...
فاصله ام را با حسد حفظ کنم...
هوس های آنی و زودگذر را از خود دور کنم...
هر لحظه در پی آموختن دانش باشم....
و    همواره بدون چشمداشت دستی بخشنده و سخاوتمند داشته باشم.
 آمین
نوشته شده در چهارشنبه 24 فروردین1390ساعت 9:5 توسط سعید| |

www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COM

داستان یک عشق

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر
برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از
دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر
لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من
نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

نوشته شده در دوشنبه 22 فروردین1390ساعت 11:8 توسط سعید| |

مردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت. روان پزشک پاسخ داد : در شهر دلقکی ست که مردم را میخنداند و شاد میکند نزد او برو تا غم خود را فراموش کنی ، مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم!!!
نوشته شده در چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 17:3 توسط سعید| |

عید نوروز را به

گلهای یاس بهشت آرزوهایم ،پدر و مادر عزیزم

که عطرشان پایدار ومهرشان ستودنی بود

تبریک می گویم.

نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 8:53 توسط سعید| |

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش

نوشته شده در یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 8:40 توسط سعید| |

سلام به همه دوست های خوبم :

میدونید که آخر ساله البته برای من و سال نو برای شما (امیدوارم سالی  گذشته) و سال جدید پراز خوشی و موفقیت و سلامتی برای شما و همه خانوادتون باشه نمی دونم چی بگم با چشمهای نمناک یاد عید سال قبل سفره هفت سین کنار پدر و مادرم اما یه وقتی هایی روزها و ایام زندگی چه زود خاطره میشن ای کاش خاطره ها همیشه ...

اما باز به خودم می گم خدا رو شکر کن  و خدا رو شکر می کنم خدایا تورا سپاس.

سلام به همه کسانی که امسال به نوعی کنارم بودند خوب وبا محبت  پاک و زلال مثل چشمه وبا صداقت و...دوست روزهای بی کسی و تنهای روزهای پر طلاتم و

شبهایی به رنگ انده وغم و از جنس نمنا ک دلی ابری صدای هق هقی که ازکنج دیوار اتاقی بود ... ای کاش خاطره هام زیبا بود اما..

اره سلام و ارادت و عرض ادب و احترام و نهایت سپاس از تو که همیشه کنارم بودی .

تنهایی

نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت 13:13 توسط سعید| |

سلام !


هرچند هفته دفاع مقدس تموم شد ولی خاطرات شهدا هیچوقت تموم نمیشه !!


 



 


در تفحص شهدا، دفترچه یادداشت یک شهید 16 ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت می کرد،گناهان یک روز او این ها بود:


سجده نماز ظهر طولانی نبود.


زیاد خندیدم.


هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.


 دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر 16 ساله کوچکترم!!

نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند1389ساعت 14:26 توسط سعید| |

 

بــخــوان بــه نــام گــل ســرخ در رواق ســکــوت.../.
 
هــیــس...!!!

 بـه تـلـنـگـری می بـــــارم...!!!

می خواهم حضوری به رنگ ســـکــــوت داشته باشم...
                                                         هوای دلــــم ابریست...
بگویید دوبـــاره نســیـــم بیاید...
                            می خواهم دلــــم را در برابرش بیاویزم...
گام های تــنـــهـــای من...
            زیر قطره های نیلی بـــاران...
                                ســــایــه ی تــنــهــایـی مرا در کوک لحظه ها
جستجو می کند...
ترانه ای از بـــاران لحظه هایم را به آن دور ها برد...
                                                      به آنجا که شــبـــی پر از
ســتــاره دارد...
سهم من از شب شاید همان ستاره ای باشد...
                                                  که همیشه پــنــهــان است...
                                                                 
پــــنــــهــــان...پــنــهــان...پـنـهـان...
و یا به قول قـــاصــدک هـــا...!
ستاره ی من همان است که پیدا نــیــســت...
باید  عبور کنم...!
بـــهـــانـــه ای برای ماندن میان این همه بـــــاران نمانده...
                               جز سایه هایی که درزیر ابـــرها خیس  مانده اند...
واژه هایم را با ســـکــوت آغاز کردم... و با ســـکـــوت هم....
...!!!
و باز هم ...س ک و ت های دنباله دار من...
 سخت است امــــا .... تمام نمی شود ....

خاطرات دوباره می آیند...
برگ ها که بگریند...
تنهایی دوباره شعله می کشد...
تا اشک بیاید و جهان را با خود ببرد...
من غبار یاد ها را...
به آهی فروخته ام.../

نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند1389ساعت 12:58 توسط سعید| |

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تو را کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

وتکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر

چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد.

نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند1389ساعت 12:54 توسط سعید| |

دلم می خوات روبروی ضریح امام حسین وایسم امشب تا خود صبح 
  براش حرف بزنم بگم آقا مرسی که دستامو همیشه گرفتی
آقا مرسی که حواست بهم هست
آقا مرسی که...
آره می خوام فقط بگم مرسی...
نمیخوام حتی یه چیز حتی کوچولو واسه خودم بخوام...
دلم می خوات نماز صبحمو توی ضریح خوشگل حضرت عباس بخونم
بعدش برم حرم امام حسین که بگم آقا...
دلم می خوات آرامش برگرده به زندگی همه ی آدمهای که حلقه ی مفقوده ی زندگیشون،آرامشه
دلم می خوات اونقدر مهربون باشیم این چند روزه ی  عمر کوتاه دنیاییمون که قنوت دستهامون پر باشه از ربناهایی که 
 برای دیگران  ردیف میکنیم… مهم بیاد هم بودنه... واسه هم آرزوهای خوب داشتنه...مهم دعا کردنهامون در حق همه...
مهم وفاداری به تعهدات اخلاقیمونه
مهم صداقته
مهم سر تسلیم فرود آوردن در برابر مشیت الهی است
مهم دامن نزدن به ای کاش ها و اما ها و اگر ها است...
مهم ...
ای خدااااااا.....
دلم می خوات...
هرکی توی دلش امام حسین رو حس کرد امشب تا فردا شب،منو هم دعا کنه
دلم کربلا میخوات...
صفای بین الحرمین...
دلم می خوات گره مشکلات زندگی یه کسی باز شه...
براش دعا کنید...
خدایا به حرمت همین شب عزیز قسمت می دم که ....
ادامه اش با شما... 
نوشته شده در پنجشنبه 12 اسفند1389ساعت 12:34 توسط سعید| |

در کدام رودخانه
می شویی
پیراهن دلتنگی هایت را
که
دیگر
بوی گذشته ها را
نمی دهی؟
در کدام حوض
اسیر کرده ای
ماهی کوچک دلت را
نوشته شده در سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 11:30 توسط سعید| |

به سرنوشت بیاندیش؛ که چگونه تصویرگر جدایی‌هاست،
بر من خرده مگیر؛ که چرا جبر زمان از آغاز هر سلامی به درودی به پایان می‌برد،
محکومیم به زنده ماندن؛ تا شاید شاهد مرگ آرزوهای خویش باشیم.
ای مهربان؛
وقتی خورشید به پیشواز شب می‌رود و کوچه از صدای پای آخرین پای عابر تهی می‌شود؛
با کوله باری از غم و درد می‌روم؛
و تو را با تمام خاطرات دیرین، میان کوچه‌های ساکت شهر تنها می‌گذارم.
گریه مکن! ای وارث شکوفایی باران،
من باید بروم، تا با غم غریبی خویش،
غم غربت را از جداره‌ی دل عاشقان بزدایم
اما بدان! نبض خاطرم هر لحظه به یاد تو می‌تپد
نوشته شده در سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 11:27 توسط سعید| |

من در یک روز باراني گم شدم
روز رفتنت
که باران نگذاشت اشکهایم را ببینی
خیسی صورتم را از باران دیدی
که باران بود اما
از ابر دلتنگیم بود
که آسمان با من هم نوا شده بود
من در یک روز باراني گم شدم
که بخار نفسم
در سردی رگبار آسمان
رفتنت را کدر کرده بود
من در یک روز باراني گم شدم
و دیگر هیچکس مرا نیافت
حتی خودم. ...
نوشته شده در دوشنبه 9 اسفند1389ساعت 15:34 توسط سعید| |

من ادای خوشبختی را 
در آوردم تا مهر لاعلاجی نخورم
هر چند داغ دیده اند خاطرات...
تا اشک سلانه سلانه گونه ام را دید
تو واژه ای ازانت نبود
که حمایتم کنی
و شانه ات فقط
تکیه ای شد برای نبودنم
راهی نمانده تا گمشدنم
از این اشکاری
که شکسته ام کرد
چند روزی تحملم کن... ...

نوشته شده در دوشنبه 9 اسفند1389ساعت 15:25 توسط سعید| |

بودن با تو داستان دیگری از تمام دوستی

هاست داستان دیگری از دستان من و

وداستان دیگری ازجنس نگاه کودکانه تو داستان

دیگری از جنس لبخند خداوند....

مرا ببخش از اینکه دلتنگی هایم راباری بر دوش کوچک و همیشه

بیقرارت می کنم کاش

می دانستی که شاید  تمام تو برای اینست که خداوند دیگر تاب دیدن هق هق

های پنهانی و

اشکهای نیمه شبهای مرا نداشت اما چه باک که قرعه خداوند به نام تو

افتاد...

دوست داشتن تو شاید آرزوی محال دیگری باشد و بودن با تو شاید داستان

دیگری از

جنس نیامدن باشد و شاید دلتنگی هایم  داستان بیقراری های خداوند باشد

و تمام اشکهایم بارانی باشد بر تمام آتش های این دل همیشه  بیقرار.

مگر دریا پر از موج نیست مگر زمین نمی لرزد مگر کوه...

چه کسی می تواند بگوید دریا عاشق نیست زمین بیقرار نیست کوه

پر از دلتنگی نیست.

کلامم  پر از تلخی نبودنهای توست .هستی روبروی تمام خواستنی هایم نه

یارای این را

که دستم را بگیری نه می توانی با من مهربانی کنی حتی اشکهایم

را روی تمام

نبودنت رها کرده ام... پس نیستی...نگاه کودکانه ودوست داشتنی ات را

همیشه کم دارم .

نوشته شده در دوشنبه 9 اسفند1389ساعت 15:4 توسط سعید| |

اینجا اخر دنیاست

من به همرا مدادم

از بلندترین دیوار اندوه

خواهیم پرید

من هیچ

کاش مدادم نشکند

تا لحضه وداع را به تفسیر بکشم

نوشته شده در دوشنبه 9 اسفند1389ساعت 14:5 توسط سعید| |

تا حالا شده دلت بگیره  از دست غصه دق کنه بمیره

تا حالا شده که محتاج بشی  حتی خدا هم دستتو نگیره

کم بیاری دلت بخوادبمیری  ای خدا تو که از حال دلم

باخبری چرا گریه هام نداره اثری تاحالا تنها یه جا

نشستی بی سر صدا توی خودت شکستی تا حالا شده چیزی

ببینی دلت بخواد کور بشی و نبینی واسه پنهون کردن

گریه هات زیر بارون بدون چتر بشینی.

ای خدا....

نوشته شده در یکشنبه 24 بهمن1389ساعت 14:23 توسط سعید| |

 

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد.

نوشته شده در یکشنبه 14 آذر1389ساعت 15:53 توسط سعید| |


Design By : RoozGozar.com

Others